...رو به سوی آسمان های دگر پر زد
نطفه اندیشه در مغزم به خود جنبید
میهمانی بی خبر انگشت بر در زد
می دویدم در بیا بان های وهم انگیز
می نشستم در کنار چشمه ها شر مست
از تن این بوته هر دم شاخه ای می رست
راه من تا دور دست دشت ها می رفت
من شناور در شط اندیشه های خویش
می خزیدم در دل امواج سر گردان
می گسستم بند ظلمت را ز پای خویش
عاقبت روزی ز خود آرام پرسید
چیستم من از کجا آغاز می یابم
گر سرا پا نور گرم زندگی هستم
از کدامین آسمان راز می تابم
از چه می اندیشم اینسان روز و شب خاموش
دانه اندیشه را در من که افشانده
چنگ در دست منو چنگی مغرور
یا به دامانم کسی این چنگ بنشانده است
گر نبودم یا به دنیای دگر بودم
باز آیا قدرت اندیشه می بود
باز آیا می توانستم که ره یابم
در معما های این دنیای راز آلود
ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز
سر نهادم در رهی تاریک و پیچا پیچ
سایه افکندی بر آن پایان و دانستم
پای تا سر هیچ هستم،هیچ هستم،هیچ
سایه افکندی بر آن پایان و در دستت
ریسمانی بود و آن سویش به گردنها
می کشیدی خلق را در کوره راه عمر
چشمهاشان خیره در تصویر آن دنیا
می کشیدی خلق را در آن راه و می خواندی
آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد
خویش را آیینه ای دیدم تهی از خویش
هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو
گاه نقش قدرتت گه نقش بیدادت
گاه نقش دیدگان خود پرست تو
گوسپندی در میان گله سر گردان
آنکه چو پانست ره بر گرگ بگشوده
آنکه چوپانست خود سر مست از این بازی...



