سلام دوستان.امید وارم دقایق خوبی رادر این سایت سپری کنیدنظرهم یادتون نره
یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387
*
نوشته شده توسط راحیل در ساعت 10:26 PM
موضوع: طرفدارای شعر فروغ

رفتـــــم، مرا ببــخش و مگو او وفا نداشت راهی به جز گـــــریز برایم نمانـــــــده بود این عشــــق آتشــــین پر از درد بی امیــــد در وادی گنــــاه و جنــــونم کشانــــــده بود

رفتــــــم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را با اشک های دیده ز لب شستـــــشو دهــــم رفتـــــــم که ناتمام بمانم در این ســـــــرود رفتـــــــم که با نگفته به خود آبــــــرو دهـم 

 رفتــــم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود عشـــــــق من و نیــاز تو و سوز و سـاز ما از پرده ی خموشی و ظلمت، چو نور صبح بیرون فتــــــــاده بود به یکـــــــباره راز ما

رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لا به لای دامن شبــــــرنگ زندگـــــــی رفتــــم، که در سیاهی یک گور بی نشــان فارغ شوم ز کشمـــکش و جنگ زندگـــــی

من از دو چشم روشن و گریـــان گریختـم از خنده های وحشــــی طوفان گـــــریختم از بســـــتر وصال به آغوش سرد هجــــر آزرده از ملامت وجـــــدان گـــــــــریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بســوز دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیـــــر میخواستم که شعله شوم سرکــــشی کنــم مرغی شدم به کنج قفـــس بسته و اسیـــر

 روحی مشوشم که بشی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخــــی گــــــــریستم نالان ز کرده ها و پشــــیمان ز گفتـــه ها دیدم که لایق تو و عشــــــــق تو نیســـتم

جمعه 16 فروردین ماه سال 1387
نوشته شده توسط راحیل در ساعت 2:03 PM
موضوع: طرفدارای شعر فروغ
دلم گرفته است
دلم گرفته است
 
به ایوان می ور م و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم
 
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
 
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشگها نخواهد برد
 
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است.
« فروغ فرخزاد»
شنبه 10 فروردین ماه سال 1387
عصیان (۲)
نوشته شده توسط راحیل در ساعت 7:08 PM
موضوع: طرفدارای شعر فروغ

...رو به سوی آسمان های دگر پر زد
نطفه اندیشه در مغزم به خود جنبید
میهمانی بی خبر انگشت بر در زد
می دویدم در بیا بان های وهم انگیز
می نشستم در کنار چشمه ها شر مست
از تن این بوته هر دم شاخه ای می رست
راه من تا دور دست دشت ها می رفت
من شناور در شط اندیشه های خویش
می خزیدم در دل امواج سر گردان
می گسستم بند ظلمت را ز پای خویش
عاقبت روزی ز خود آرام پرسید
چیستم من از کجا آغاز می یابم
گر سرا پا نور گرم زندگی هستم
از کدامین آسمان راز می تابم
از چه می اندیشم اینسان روز و شب خاموش
دانه اندیشه را در من که افشانده
چنگ در دست منو چنگی مغرور
یا به دامانم کسی این چنگ بنشانده است
گر نبودم یا به دنیای دگر بودم
باز آیا قدرت اندیشه می بود
باز آیا می توانستم که ره یابم
در معما های این دنیای راز آلود
ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز
سر نهادم در رهی تاریک و پیچا پیچ
سایه افکندی بر آن پایان و دانستم
پای تا سر هیچ هستم،هیچ هستم،هیچ
سایه افکندی بر آن پایان و در دستت
ریسمانی بود و آن سویش به گردنها
می کشیدی خلق را در کوره راه عمر
چشمهاشان خیره در تصویر آن دنیا
می کشیدی خلق را در آن راه و می خواندی
آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد
خویش را آیینه ای دیدم تهی از خویش
هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو
گاه نقش قدرتت گه نقش بیدادت
گاه نقش دیدگان خود پرست تو
گوسپندی در میان گله سر گردان
آنکه چو پانست ره بر گرگ بگشوده
آنکه چوپانست خود سر مست از این بازی...

 

 

 


 

   1      2    >>